كه گويي براي ما خزان زدگان
هميشه دلگيرتر است …
پائيز هميشه فصل سفر است
سفر به روشني و اميد
سفر از رنج و اسارت
سفري دور و دراز
پائيز فصل رويش است ...
رويش از خفتگي به بيداري
جوانه مي زند شاخ درخت
و جنگل خزان زده
زير بارش رگبار دهشتناك
دوباره سبز مي شود
دوستان سلام
قبل از هر چیز برین تاریخ ارسال مطلب قبلی را ببینید
![]()
خیلی گذشته برای پست جدید یه بهونه لازمه
اینبار یکی خوبش را داریم

درسته تولد بهترین دوست من ...
هرچی بگم شاید تعارف بنظر برسه ولی بیشتر شما می دونید که آیدا برای من بهترین بوده
حالا یکم دوستت دارم بسه لوس نشو دیگه
درسکوت مبهم زندگی آوای مطلق و پر معنای مستی ام شدی
تولدت مبارک
مرضیه
مثل آن پرنده باش
آن پرنده اي که رو به نور کرد
***
ميروي ولي به ما بگو
راه اين سفر چه جوري است
از دم حياط خانه ات
تا حياط خلوت خدا
چند سال نوري است
***
راستي چرا مسير اين سفر
روي نقشه نيست
شايد اسم اين سفر
زندگيست
***
در دستهاي خالي ما
يک سبد جواب کال
تو رسيده اي باز هم به شهري از علامت سئوال
***
جز دلت که لازم است
هيچ با خودت نمي بري ولي
از سفر که آمدي
راه با خودت بياور
راه هاي دور وسخت
خسته ايم از اين همه
جاده هاي امن و راه هاي تخت
***
ميروي سفر برو ولي
مثل آن پرنده باش آن پرنده که عاقبت
قله سپيد صبح را فتح کرد

زمان چقدر سریع گذشت!!
تو آیا هنوز روزهای با هم بودن را به یاد داری؟؟
روزهایی که من و تو و درس میانه کلام را تا بی نهایت امتداد می داد
و تو در تسریع زندگی شعاع امید از هرگز وجود رسم می کردی...
و محیطی به وسعت تمامی افعال پدید می آوردی...
تو فضای صحنه ی امروز تاریخ را عمود بر لبخند می کشیدی...
و مساحت کل هستی را در کلام دوستی مختصر کردی...
تو آینده را در صفحات متنافر فردا معنا بخشیدی ...
و صبح را در تجزیه مجذور قلبها به خنده وا می داشتی...
و من چون شاگردی تیز هوش
مسئله ی رویاهای نا ممکن را
در دفتر اتحاد با جدولی از امید حل می کردم...
می گفتی و من باور نمی کردم که روزی
دستگاه تقدیر مرکب ما را از هم جدا کند
و تو آزادانه از محلول اشباع شده ی هستی بگریزی...
و من در آن بمانم این را هیچگاه باور نمی کردم...
ای مفعول فعل اشک...
ای مدرس مدرسه ی عشق...
تو رفتی و مثلث زندگی شکست!
تو رفتی و من هنوز با بهترینها به یادت می آورم...
تو رفتی و من اکنون خطی در بیکرانه ی سخنم...
اما می دانم که روزی با تو در آسمانها
باز زوایای مثلث دوستی را به هم متصل می کنیم
و دوباره به وسعت تمامی افعال پدید می آوریم.
و تو برایم خواهی گفت که دو خط غم و زندگی
هیچگاه یک دیگر را قطع نخواهند کرد
و تا بینهایت در کنار هم امتداد می یابند
تو خواهی گفت که معادله ی زندگی را
در دستگاه تقدیر چه آسان می توان فهمید.
اما من در خلأ نبودنت سرگشته تر از خیالم...
و با یاد توست که دلم پر از موج می شود...
ای بیشه ی عشق...
ای همیشه خوب...

من
در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم
که تو
در عرش کبریایی خود نداری
من همچون تویی دارم
که تو چون خود نداری
سر مي نهم به پاي تو يا صاحب الزمان
جان مي كنم فداي تو يا صاحب الزمان
تقديم ميكنم سرو جان را ز فرط شوق
گر بشنوم صداي تو يا صاحب الزمان
صد مرحبا بر آن كه گرفته است توشه اي
از روي دلرباي تو يا صاحب الزمان
آري صفاي مجمع سوته دلان همه
مي باشد از صفاي تو يا صاحب الزمان
والله بر تمام سلاطين روزگار
دارد شرف گداي تو يا صاحب الزمان
بيگانه است با همه بيگانگان تو
شد هر كه آشناي تو يا صاحب الزمان
مشمول لطف حق نشود آن كسي كه نيست
مشمول او دعاي تو يا صاحب الزمان
از ارتكاب هر عملي قصد عاشقان
اول بود رضاي تو يا صاحب الزمان
شكر خدا كه با همه بي لياقتي
دل هاي ماست جاي تو يا صاحب الزمان
ما را براي روز جزا زاد و توشه اي
نبود مگر ولاي تو يا صاحب الزمان
كي مي شود به ديده ما جلوه گر شود
رخسار حق نماي تو يا صاحب الزمان
كي از كنار بيت خدا مي شود بلند
آن صوت جانفزاي تو يا صاحب الزمان
بر اين مريض جان به لب از درد افتراق
كي مي رسد دواي تو يا صاحب الزمان
خود واقفي كه « ملتجي » ات در تمام عمر
دارد به سر هواي تو يا صاحب الزمان
گرفته شده از سایتwww.bfnews.ir

تنهاترین شمعم آشفته و شیوا
تنهاترین شعرم ننوشته و زیبا
تنهاترین حرفهایم بر روی لبهایت
تنهاترین رازم ناگفته و خوانا
تنها ترین نورم در صبح چشمانت
تنهاترین فریاد کم حرف و پر معنا
تنهاترین امید بر یک دل خسته
تنهاترین آواز تنهاترین نجوا
تنهاترین شعرم در دفتر ایام
تنها ترین شاعرم تنهاترین تنها

من غم را در سکوت،
سکوت را در شب،
و شب را در خانه
و خانه را به خاطر اندیشیدن به تو
دوست دارم
من اشک را به خاطر گریستن،
نامه را به خاطر نوایش
و دنیا را به خاطر فدایش به تو
دوست دارم
من خدا را دوست دارم
آن خدایی که مرا آفرید
و سپس در گروّ عشق تو حبس کرد...

چند قطره اشک خون از غنچه ی بهار می چکید
بر صفحه ی سفید قلبم بوسه نهاد به نام محبت،
و سهمی داد به نام عشق...
ای کاش قلبم از چوب بود
تا آنرا به شعله ی نگاهت می سپردم،
تا به شعله ی نگاهت بسوزد
و خاکسترهای آن باقی بماند
و مرا از قید قلب چوبی ام آزاد می کرد
